نرو
گفتم بهت که
درقلبممی
..............پس چرا اینگونه
"منو یادت نمی مونه"

حیف ازاون قلبم که دو دستی دادم دستت
حیف ازاون خاطره هایی که توقلبم بود وقلبم تودستت بود حروم شد
حیف از اون احساسی که ازتو در قلب داشتم وتو دستات مرد قلبم
حیف اون ترانه ای که تو قلبم واسه تو خوندم
حیف از اون همه جونییم که به پای تو حدر رفت
توزندونه نگاهت عمری بی گناه اسیرم
می خواهم دوباره قلبمو ازتودستات پس بگیرم
گاه دلتنگ می شوم 
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم
و حسرت ها را می شمارم
و باختن ها را...
و صدای شکستنها را...
و وجدانم را محاکمه می کنم
من کدامین قلب را شکستم
و كدامین امید را نا امید کردم
و کدامین احساس را له کردم
و کدامین خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم
که این چنین دلتنگم...
دلتنگی ام
به قلم توصیف نمی شود
با اشک پایان نمی گیرد
و به دل آرام نمی گیرد
عجیب است
چه احساس غریبانه ایست
دلتنگی...
وقتی نیست نباید اشک بریزی
باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ....تا کوه شوند ، تا سخت شوند ،
همین ها تو را میسازد...سنگت می کند درست مثل خودش !
باید یادت باشد حالا که نیست
اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند ...میدانی؟
آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد ...

به همـه چیت حسـودیم می شه!!!!! به کتـابـات ...به دفترات.....به دوستات...به مامانت..به بابات....به داداشت.....به آینـه ت!!!!!!!!! همــه دارنـت.... همــه میـبیننت به غیر از من
من همون تنهاترينم دل به عشق تو سپردم
تو اميد بودنی که به اميد تو نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم طاقت دوری ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
دوستم داشته باش،همانگونه که من دوستت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد
که می خواهیم و نمی توانیم
که می توانیم و نمی گذارند
بگذار میان من و تو فاصله ای نماند
نه به خاطر خودت
نه به خاطر من
که به خاطر این عشق دوستم داشته باش
بیش از آنی که من دوستت دارم...
تو یک حادثه نیستی ، رویای شیرینی در باور من
عاشق شدنم اتفاق نبود ، همان رویای شیرین بود که به حقیقت پیوست
آن رویا خاطره نشد بهونه ای شد برای با تو عاشقانه زیستن
میگن اگه این بهونه نبود بازم عاشقت میموندم ؟!
آره دوباره به خواب عاشقانه میرفتم
تا رویای شیرین با تو بودن را ببینم
اون لحظه که سخن میگی ، میتونم از حرفات شعری به رنگ عشق بسازم
اینبار دیگه از سرنوشت دلگیر نیستم این سرنوشت بود که تو رو بم داد
بگو از عشق برایم ای رویای شیرینم . کمی با من دردل کن عزیزم!
دلم میخواد در این لحظه صدای تو را بشنوم تا به اوج احساسات برسم
تو یه شعر تازه ای هستی که هر کس با شنیدنش به بلندی آسمون پرواز میکنه
حالا که خواب نیستم و به عشق تو نفس میکشم
تو بخواب تا من برات لالایی عشق رو بگم
حالا تو به رویاها برو ببین اونجا تو زیباترین رویای منی ...
می نویسم که باتمام وجودم دوستت دارم ولی تو نخوان
می نویسم اگرتو را نبینم به سکوتی سخت دچار می شوم
وبغض تمام وجودم را می گیرد...ولی تو نخوان
اگر بخوانی میفهمی که دوستت دارم
اگر بخوانی میدانی که بی تو هیچم
