"دارم كم ميشم از دنيات"

"منو یادت نمی مونه"

خدانگهدار همتون(یاعلی)

در این کلبه تا اطلاع ثانوی تخته میشود
 
[ شنبه 1387/01/10 ] [ 15:37 ] [ تافی ] [ ]

(((مریم پاییزی)))

سلام

میخوام یه خاطره واستون بگم خاطره ی شیرینی که تا ابد از یا نمیبرمش.

تو یکی از بعد از ظهرهای تابستون داشتیم با آرمان تو شهر ول میچرخیدیم که یه دفه مرتضی رفیق 2 سال پیشمون رو دیدیم گفت امشب بیاین خونه کارتون دارم هر چی بهش گفتم چی کار داری گفت وقتی اومدین میفهمین گفتیم باشه میایم قرار شد ساعت 9 بریم خونشون با آرمان تا شب مث همیشه پرسه زنون تو خیابونا تا سر ساعت 9 اگه بابا مامان بودن ساعت 6 میباس خونه بودم  ولی دیگه خیلی براشون غریب شدم (فکر کنم)بگذریم ساعت 9 رفتیم پیش مرتضی زنگ خونشونو زدیم خودش اومد دم در رفتیم تو دیدیم پیمان هم اونجاس  داشتن آبکی میخوردن ولی شک کردم به اون همه اصرار مرتضی واسه اومدن ما به خونشون فقط واسه مستی این همه اصرار عجیب بود آرمان نزدیک بود بخوره بهش گفتم یه لحظه وایسا یه خبری هست گفتم نکنه کسی دیگه ای هم به غیر ما تو خونه باشه من به بهانه ی دسشویی رفتم اتاق کناری دیدم یه دختر لخت خوابیده اول گفتم شاید آبجی مرتضی هست اما مرتضی که آبجی نداشت برگشتم به اون اتاق از مرتضی پرسیدم غیر از ما کسی تو خونس گفت آره نامروتا دختره رو بیهوش کرده بودن و میخواستن بهش تجاوز کنن من برگشتم اتاق کناری خواستم بهش دست بزنم اما یهو به خودم گفتم اینم مث آبجی خودم لباساشو تنش کردم و  به آرمان گفتم سرشون رو گرم کن تا من ببرمش بیرون بعد به بهانه ی دسشویی بزن بیرون دختره رو گذاشم رو موتور آرمان اومد در رفتیم  بردمش خونه ی خودم خوابوندمش رو تخت کنار تخت نشستم تا به هوش بیاد و برگردونمش خونشون وقتی به هوش اومد شکه شده بود فقط به یه جا خیره شده بود تا من رو دید گفت ترو به خدا به من دست نزن هی میگفت با من کاری نداشته باشین بهش گفتم نترس تو مث آبجی منی من باهات کاری ندارم حتی نذاشتم اون کثافتا بهت دس بزنن من تو رو آوردم اینجا تو بیهوش بودی حالا هم خونتون هر جاس بگو میرسونمت  یهو زد زیر گریه گفت من کسی رو ندارم مادر پدرم پارسال تو تصادف مردن من تنها زندگی میکنم بغلش کردم گفتم از این به بعد تو خانواده داری بردمش خونمون خونه ی من که نه خونه ی پدر و مادرم به خواهرم گفتم ازش مراقبت کن مث خواهر خودت مگه همیشه آرزوی یه خواهر نداری گفت آره حالا کیه کجاس ماجرا رو واسش گفتم  مامان بابام بهم گفتن تو هم بمون ولی به خاطر اون قضیه نمی تونستم قضیه ای که باعث شده بود من از مامان بابام جدا شم بهشون گفتم به جای من از این طفل معصوم مراقبت کنین مث دختر خودتون و قسمشون دادم  به کسی که واسه هممون عزیز بود و هست خواهد بود اونام گفتن باشه مث دخترشون بهش میرسیدن منم با پولی که در می آوردم واسش هر چی میخواس میرسیدم یه روز اومد خونه ی من بهم گفت تو چرا با بابا مامانت زندگی نمیکنی ماجرا رو واسش گفتم خیلی گریه کرد ازم خواس برگردم خونه اما بر نگشتم ینی نمیشد برگردم  از اون به بعد هر وقت میومد پیشم آهنگ نازنین مریم با مریم گل ناز منه رو واسش میذاشتم آخه اسمش مریم بود همه چی واسش میخریدم موقع تعطیل شدن مدرسه میرفتم دنبالش تا خونه میرسوندمش که نکنه بازم سرو کله اون آشغالا پیدا بشه .

مریم اونقدر بزرگ شد که وقت ازدواجش رسید روم نمیشد بهش بگم دوست دارم تا اینکه یه خاستگار واسش اومد از من خواست به عنوان داداشش اونجا باشم تو خونه ی بابام واسم سخت بود اما رفتم به خاطر مریم اصلا فک نمیکردم که انقدر عاشقش بشم  ولی شده بودم سعی میکردم بش بفهمونم اما نمیشد  واسم سخت بود اون ازم جدا شه خیلی بهش عادت کرده بودم  شب خواستگاریش همش به اون نگاه میکردم خنده هاشو خیلی دوس داشتم وسط مراسم ازش خواستم یه دقه بیاد اتاق کناری کارش دارم وقتی اومد بهم با خنده گفت دیوونه شدی چی شده با هر زوری بود گفتم دوست دارم خیلی اما خندید و گفت ممنون انگار منظور من رو نفهمیده بود بهش گفتم با من ازدواج میکنی شکه شد اشک تو چشاش جم شد بهش گفتم من یه عمر بهت گفتم آبجی اما نمی تونم دوریت رو تحمل کنم میخوام تا آخر عمر کنار هم باشیم بهم گفت منم دوست دارم ولی مامان بابا چی گفتم اونا با من با چشای پر از اشک برگشت پیش مهمونا منم رفتم اتاق رضا داداش بزرگم کامپیوترشو روشن کردم و آهنگ مریم پاییزی رو گذاشتم صداشم بلند بلند کردم برگشتم پیش مهمونا بابام پرسید چرا این کارا رو میکنی  بهش گفتم  باب ما دختر به کسی نمیدیم به مهمونا گفتم لطفا بیرون وقتی مهمونا رفتن به خانوادم قضیه روگفتم اول شکه شدن ولی بعد موافقت کردن واسه اینکه من ازتنهایی در بیام یهو آرمان زنگ زد گفت باید ببینمت باهات حرف دارم رفتم بهم گفت که عاشق مریم شده روی خودم نیاوردم با لبخند گفتم مبارک مطمینم مریم هم خوشحال میشه من و آرمان همیشه با هم بودیم گفتم اگه با آرمان ازدواج کنه دیگه ازم دور نیس برگشتم خونه وبه مریم ماجرا رو گفتم مریم با گریه دوید تواتاق رفتم پیشش بغلش کردم گفتم آرمان پسر خوبیه گفت میدونم اما تو چی میخوای همیشه زندگیت رو رفیقات بره به دروغ بهش گفتم من الکی گفتم دوست دارم  به خاطر اینکه میخواستم اون خاستگارتو دک کنم تا با آرمان ازدواج کنی مگه میشه یه خواهر با برادرش ازدواج کنه من دوست دارم ولی مث آبجی نه بیشتر ببین آرمان تورو دوس داره  تو هم دوسش داری خوب پس خوشبخت میشی  دیگه چیه چرا گریه میکنی پاشو واسه عروسی آماده شد خندید و گفت چشم داداش به خونوادم هم گفتم  که آرمان مریم رومیخواسته من الکی گفتم اونا موافقت کردن اون دو تا با هم ازدواج کردن بعد مراسم رفتم یه گوشه با گریه براشون دعا میکردم که یهو از خواب پریدم و دیدم که همش خواب بوده  اونم چه خواب خوبی ولی نه خبری از مریم بود نه عشق مریم این خواب رو واسه همیشه به یاد دارم (((مریم پاییزی)))

تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم

 

   

   

[ سه شنبه 1387/01/06 ] [ 14:56 ] [ تافی ] [ ]

عید همگی مبارک

سلام عید همتون مبارک

ایشالا زندگی خوب وخوش و پر از هیجانی رو داشته باشین 

همتونو دوس دارم و براتون دعا میکنم.

 

[ پنجشنبه 1387/01/01 ] [ 15:47 ] [ تافی ] [ ]