روزگار خاکم کرد
تا آمدم برخیزم دوباره خاک شدم
حریفان که رفتند دوستان هم رفتند
دیگر روی بلند شدن نداشت
سر بی کلاهم
رحمتش که بارید گِل شذم
دستی مرا کوزه ساخت
کودکی مرا شکست
مردی مرا بند زد
زنی خسته از من آب نوشید
کودکی مرا شکست
همرو باد گشتم
حال هیچ نیم
معلق در آسمان
نشسته ام به تماشای دنیا...