من دردهایم را در چشمانم دفن میکنم ، سکوتم مرگی خاموش نیست مرگی روشن است از تبار غمهای جاودان پر از زندگانیم، روزگارانی که فریاد عشق سر میدادم ، روزگارانی که میدرخشیدند در چشمانت ، سبز میشدند در لبخندت و موج میزدند در گیسوانت ، روزگارانی که شادی بود و دست های خالی ، هر اشاره ای ، سخنی ، نگاهی و لبخندی جوانه میزد در قلب هایمان و ما زبان بدن هم را میفهمیدیم ،

غم بود ، ولی کم بود، پر از درک و فهم زندگانی و جوانی و عاشقی

من زخم هایم را در دلم میکارم ، زخم های از جنس بوسه ، از طعم گس دلتنگی و از آتش سوزان فراغ ، به امید آن روز که شکوفه های گیلاس بروید از قلبم و امید دوباره درختی تنومند شود که طبر بی مهری و بی وفایی هم نتواند زمین گیرش کند

من بغض هایم را به آسمان فریاد میکنم

فریادی از جنس نگاه سنگین چشمانی بیقرار

از جنس رهایی از آغوش دو روح ، از جنس سردی دستانی پر از اشتیاق و از جنس نوازش های خواب آلود آغوشت .

پر از دلتنگی و خستگی کوله بارم را به دوش میکشم و بار دیگر سفر ،

سفری بی انتها به مقصد چشمانت ، سفری از جنس دلتنگی هر لحظه ، سفری بی بار و بن ، ریشه ام را میکنم و با خود حمل میکنم ریشه ای که در قلب و نگاه و تن آتشینت پیوند خورده،

من اهل فراموشی نیستم ، اما اهل سفرم اهل خداحافظی نیستم اما اهل سلامی دوباره ام اهل خاطراتی بی پایان اهل انتظاری طاقت فرسا و اهل زیستن مرگی که هیچوقت به موقع نیامد، اهل دوست داشتنت برای هزاران زندگی حتی در غم و یاس و جنون ،

وعده دیدار ما هر روز در نگاه تمام انسان های شبیه ما ، در قلب تمام عاشقان جهان ، در هر سخن و شعر و آغوش .

کاش صداقت مکانی بود برای دیدار تو در هر واژه

کاش باور بود که در آن امیدهایمان را میکاشتیم

کاش عشق میتوانست اعجاز کند ،

کاش بودی کاش بودم کاش…

من دردهایم را در چشمانم دفن میکنم ، سکوتم مرگی خاموش نیست مرگی روشن است از تبار غمهای جاودان پر از زندگانیم، روزگارانی که فریاد عشق سر میدادم ، روزگارانی که میدرخشیدند در چشمانت ، سبز میشدند در لبخندت و موج میزدند در گیسوانت ، روزگارانی که شادی بود و دست های خالی ، هر اشاره ای ، سخنی ، نگاهی و لبخندی جوانه میزد در قلب هایمان و ما زبان بدن هم را میفهمیدیم ،

غم بود ، ولی کم بود، پر از درک و فهم زندگانی و جوانی و عاشقی

من زخم هایم را در دلم میکارم ، زخم های از جنس بوسه ، از طعم گس دلتنگی و از آتش سوزان فراغ ، به امید آن روز که شکوفه های گیلاس بروید از قلبم و امید دوباره درختی تنومند شود که طبر بی مهری و بی وفایی هم نتواند زمین گیرش کند

من بغض هایم را به آسمان فریاد میکنم

فریادی از جنس نگاه سنگین چشمانی بیقرار

از جنس رهایی از آغوش دو روح ، از جنس سردی دستانی پر از اشتیاق و از جنس نوازش های خواب آلود آغوشت .

پر از دلتنگی و خستگی کوله بارم را به دوش میکشم و بار دیگر سفر ،

سفری بی انتها به مقصد چشمانت ، سفری از جنس دلتنگی هر لحظه ، سفری بی بار و بن ، ریشه ام را میکنم و با خود حمل میکنم ریشه ای که در قلب و نگاه و تن آتشینت پیوند خورده،

من اهل فراموشی نیستم ، اما اهل سفرم اهل خداحافظی نیستم اما اهل سلامی دوباره ام اهل خاطراتی بی پایان اهل انتظاری طاقت فرسا و اهل زیستن مرگی که هیچوقت به موقع نیامد، اهل دوست داشتنت برای هزاران زندگی حتی در غم و یاس و جنون ،

وعده دیدار ما هر روز در نگاه تمام انسان های شبیه ما ، در قلب تمام عاشقان جهان ، در هر سخن و شعر و آغوش .

کاش صداقت مکانی بود برای دیدار تو در هر واژه

کاش باور بود که در آن امیدهایمان را میکاشتیم

کاش عشق میتوانست اعجاز کند ،

کاش بودی کاش بودم کاش…

من دردهایم را در چشمانم دفن میکنم ، سکوتم مرگی خاموش نیست مرگی روشن است از تبار غمهای جاودان پر از زندگانیم، روزگارانی که فریاد عشق سر میدادم ، روزگارانی که میدرخشیدند در چشمانت ، سبز میشدند در لبخندت و موج میزدند در گیسوانت ، روزگارانی که شادی بود و دست های خالی ، هر اشاره ای ، سخنی ، نگاهی و لبخندی جوانه میزد در قلب هایمان و ما زبان بدن هم را میفهمیدیم ،

غم بود ، ولی کم بود، پر از درک و فهم زندگانی و جوانی و عاشقی

من زخم هایم را در دلم میکارم ، زخم های از جنس بوسه ، از طعم گس دلتنگی و از آتش سوزان فراغ ، به امید آن روز که شکوفه های گیلاس بروید از قلبم و امید دوباره درختی تنومند شود که طبر بی مهری و بی وفایی هم نتواند زمین گیرش کند

من بغض هایم را به آسمان فریاد میکنم

فریادی از جنس نگاه سنگین چشمانی بیقرار

از جنس رهایی از آغوش دو روح ، از جنس سردی دستانی پر از اشتیاق و از جنس نوازش های خواب آلود آغوشت .

پر از دلتنگی و خستگی کوله بارم را به دوش میکشم و بار دیگر سفر ،

سفری بی انتها به مقصد چشمانت ، سفری از جنس دلتنگی هر لحظه ، سفری بی بار و بن ، ریشه ام را میکنم و با خود حمل میکنم ریشه ای که در قلب و نگاه و تن آتشینت پیوند خورده،

من اهل فراموشی نیستم ، اما اهل سفرم اهل خداحافظی نیستم اما اهل سلامی دوباره ام اهل خاطراتی بی پایان اهل انتظاری طاقت فرسا و اهل زیستن مرگی که هیچوقت به موقع نیامد، اهل دوست داشتنت برای هزاران زندگی حتی در غم و یاس و جنون ،

وعده دیدار ما هر روز در نگاه تمام انسان های شبیه ما ، در قلب تمام عاشقان جهان ، در هر سخن و شعر و آغوش .

کاش صداقت مکانی بود برای دیدار تو در هر واژه

کاش باور بود که در آن امیدهایمان را میکاشتیم

کاش عشق میتوانست اعجاز کند ،

کاش بودی کاش بودم کاش…

کجایی نوای ساده ی خستگی هام ؟؟؟

ا ج یادت میاد اون روزی که اینجا رو باز کردیم ؟؟؟ سال اول خیلی بهم کمک کردی یادش بخیر ...۶ سال از اون موقع میگذاره ، الان کجایی ؟؟؟؟؟؟ الان تو فکر کی هستی ؟ همین الان الانه الان ؟؟؟؟ دلم برات تنگ شده بدجور ، یادته این موقع ها از مدرسه جیم میشدیم؟؟؟ بچه های مردم رو هم فراری میدادیم  هاهاهاها ، الان شنیدم دانشجو شدی این نهایت خبری بود که ازت دارم اونم ممد بهم گفت فعلا اهواز سربازه ... دلم خیلی هواتو کرده :(((((((((((((((((((((((((((((((((((((

هفته‌های خالی‌ ...

هفته‌های خالی‌ از لحظه‌های تو روز‌هایِ بارانی که جای هیچکس خالی‌ نیست جز خودت غروب‌هایی‌ که بی‌ جهت دلم می‌گیرد حرف‌هایی‌ که هرگز به هم نگفته ایم شعر‌هایی‌ ، پر از واژه‌های غمگین نگاه‌هایِ غریبه، نگاه‌هایی‌ که دیگر مال من نیست تنهایی بی‌ آغوشی امید‌های واهی شب‌های طولانی تمام اینها به من میگوید که تو چیزی جز یک خواب نبودی یک رویا یک آرزو یک خیالِ خوب که هنوز گرمم می‌کند یک صدایِ آشنا که با عشق صدایم میزند خوابِ من پر از مهربانی است پر از نوازش پر از حرف‌های خوب دیوانه نیستم دوستت دارم باورم کن زیباست ، لحظه‌های خوشِ دوست داشتن کسی‌ که حتی نیست. داور قلبم نه (سوت دارد نه کارت) قرمز...هر چقدر دوست داری خطا کن...

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
...
دختر : واااای... از دست تو !!!
...
پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
...
د: اه... اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
د: ... واقعا که...!!!
پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...
پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دستمن!
د: من از دست تو چی کار کنم...
پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برایسرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی،که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: ولی من که بور بودم!!!؟
پ: باشه... ، فرقی نمی کنه.
د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنونمن.
پ: ...
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ......
د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...
پ: .........
د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...
پ: خدا ن... (گریه)
د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .
د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.
د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
پ: ...
د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل گلایل!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه هادیگر بدون تو خیابونها صفایی ندارد...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چندان دور...
امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...! :(((

عاشقم مـن

                عاشقم مـن ، عاشقی بی‌قـرارم          کس ندارد ، خبر از دل زارم
                                                آرزویی جز تو در دل ندارم
من بـه لبخندی ، از تـو خـرسندم      مِهـر تو ای مه ، آرزومندم      بـــــر تـــــو پــابـنـــدم
                    از تـو وفــا خواهم           من زخدا خواهم            تا به‌رهت بازم ، جان
                    تـا بـه‌تـو پیـوستم          از همه بگسستم           برتو فدا سازم ، جان
                                                      ....................
                عاشقم مـن ، عاشقی بی‌قـرارم          کس ندارد ، خبر از دل زارم
                                                آرزویی جز تو در دل ندارم
من بـه لبخندی ، از تـو خـرسندم      مِهـر تو ای مه ، آرزومندم      بـــــر تـــــو پــابـنـــدم
                خیز و با من ، در افق‌ها سفر کُن          دلنوازی ، چون نسیم سحر کُن
                            ساز دل را ، نغمه‌گر کُن          همچو بلبل ، نغمه سر کُن
                                      نغمه‌گر کُن ، همچو بلبل ، نغمه سر کُن

سلام عشق من

سلام عشق من ، روزی که این نامه را میخوانی هزاران فرسنگ از تو دورم و تنها خاطره ام از تو، اشک چشمان من است و عقده ای که بر قلبم سنگینی میکند و بغضی که چندین سال گلویم را میفشارد و غریب و تنهایم ، و هنوز هم بر این باورم که آیا میشود به طواف کعبه ی  مقصود نایل آیم و نماز وصال به جا آورم؟ ا ج زندگی را به تو مدیونم زیرا که به من آموختی زندگی هر چقدر سخت باشد ، من سخت تر از زندگیم ، من زندگی را میسازم نه زندگی من را ، زیرا که به من آموختی آرزو ثرمایه ی انسان نادان است ، زیرا که به من آموختی برده ات نباشم که خدا انسان ها را آزاده آفریده ، زیرا که به من آموختی آنقدری که من دلواپس روزگارم ، روزگار دلواپس من نیست .... اما باز به هر هال  هنوز هم میتوانم همان عاشق دیوانه باشم ، فقط کافیست صدایم کنی چرا که بیش از همه آموختم    انسان به تنها چیزی که ایمان می آورد صداییست که طپش قلبش را با ان کوک کرده و عطر نفس هاییست که تمام زندگیش را پر کرده و تنها لحظه ای میتوان آرامش یافت که بدانی صاحب قلبی هستی که همواره برای تو و به وامید تو میتپد. 

ایمان آورده ام .........

روزي ياد تو از خاطرم خواهد گذشت و نخواهم دانست كجايي ! اما سلام و آرزوي من براي خوشبختي تو ، تو را در بر خواهد گرفت و احساس خواهي كرد اندكي شاد تر ... و اندكي خوشبخت تري، و نخواهي دانست كه ... چرا ؟ ! ! ا ج : تمام سال های عمر بشر به بیهودگی می گذرد ، و تنها زمانی می توان از زندگی خشنود بود ، که در راهی قدم بگذاری که به آن ایمان داری ... و من ... به چشم های تو ... ایمان آورده ام ...

نگاهم کن ........

وقتی تو هستی . آسمون پر از نوره

غم از قلبم هزارون ساله دوره


الهی نشکنه قلب من و تو

که هر کی عاشقه . قلبش بلوره


نگاهم کن . نگاهم با نگاهت قصه ها داره


نگاهم کن که چشمت قصه های آشنا داره


برای من تو خورشیدی . تو نوری

تو دریایی که سر تا پا غروری


بمون با من که قلب من نمیره

کنار تو دلم آروم بگیره


دلم افسانه ای جز عشق پاک ما نمیدونه

که تنها عشقه . اون افسانه خوبی که میمونه


چه باشی چه نباشی زندگیمی


نه میتونم بهت نزدیکترشم نه میتونم تو این دوری بمونم

تقاص این جنون پای کسی نیست

خودم رو فراموش کردم

تو این روزای تکراری هنوزم تو تنها فرصت دیوونگیمی

خیالت از سرم بیرون نمیره

چه باشی چه نباشی زندگیمی

آرش

عاشق شدم اما بدون بی تو پریشونم .....

دلم خیلی گرفته....

امروز دلم دوباره شکست….از همان جاي قبلي…!


 کاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي….


 کاش مي شد فرياد بزنم… پايان!

دلم خيلي گرفته….!

بی تو من در همه ی شهر غریبم ....

!!!!!!!

وقتی دیر رسیدی و با دیگری دیدمت فهمیدم که هرگز نرسیدن بهتر از در رسیدن است...

اگه به فرض محال راجع به چیز چرندی بنویسم احتمالاً همون چیزی میشه که میخوان تا انجام بدم، چون بقیه میمیرن تا بفهمن به چی فکر می کنم و یا یه چیز سیاسی بنوسیم تا کمی تخلیه فکری بشن، اگه به فرض محال راجع به موسوی و احمدی نژاد بگم احتمالاً شلوارتونو کثیف میکنین چون اینجا سرور به دولت وابسته ی بلاگفاست، خوب اون دوتا رقیب بودن با هم؟ نه، احمق و دهاتی بودن. اما من دنبال بالا رفتن بازدید و کامنت و اینا نیستم، با سیاست و دولت هم کاری ندارم، سفت و مصمم هدفم رو دنبال می کنم، نرم و سریع از کنار مشکلات رد میشم و نگاهشون می کنم، شاید یه وقت فکر کنی مُردم، اما دارم نگاهت می کنم، وقتی بیدار بشم چیزایی از درونم بیرون میان که نمی تونم جلوشونو بگیرم، گردن شکارمو گاز میگیرم و غرررش میکنم، خیلی باحاله! قسمت تاریک وجودم داره اون یه ذره روشنایی درونم رو به جهنم میکشه.
تصویرم تو آینه آروم بهم میگه بیا جلو تر ...

دیگه چیزی ندارم که بگم، همه چیز کسل کنندس ...

روزگار خاکم کرد
تا آمدم برخیزم دوباره خاک شدم
حریفان که رفتند دوستان هم رفتند
دیگر روی بلند شدن نداشت
سر بی کلاهم
رحمتش که بارید گِل شذم
دستی مرا کوزه ساخت
کودکی مرا شکست
مردی مرا بند زد
زنی خسته از من آب نوشید
کودکی مرا شکست
همرو باد گشتم
حال هیچ نیم
معلق در آسمان
نشسته ام به تماشای دنیا...

 

نرو



گفتم بهت کهhttp://black-lover.allmyblog.com/images/black-lover/black-lover_logo.jpg درقلبممی

..............پس چرا اینگونه


حیف ازقلبم

حیف ازاون قلبم که دو دستی دادم دستت

حیف ازاون خاطره هایی که توقلبم بود وقلبم تودستت بود حروم شد

حیف از اون احساسی که ازتو در قلب داشتم  وتو دستات مرد قلبم

حیف اون ترانه ای که تو قلبم واسه تو خوندم

حیف از اون همه جونییم که به پای تو حدر رفت

توزندونه نگاهت عمری بی گناه اسیرم

می خواهم دوباره قلبمو ازتودستات  پس بگیرم

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي

http://adonis.persiangig.com/Alad%20Blog/alad9.jpg

دلتنگنم ........

http://images.pixfa.net/Januarys/20100104FunWithLove4.jpg

 

چرا رفتی ؟

تو بی قرار بودی و من از تو بی قرارتر

 

                 

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها

 گوشه ای می نشینم 

و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را...

و صدای شکستنها را...

و وجدانم را محاکمه می کنم

من کدامین قلب را شکستم

 و كدامین امید را نا امید کردم

و کدامین احساس را له کردم

و کدامین خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم...

دلتنگی ام

به قلم توصیف نمی شود

با اشک پایان نمی گیرد

و به دل آرام نمی گیرد

عجیب است

چه احساس غریبانه ایست

دلتنگی...

وقتی نیست

وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ....تا کوه شوند ، تا سخت شوند ،

همین ها تو را میسازد...سنگت می کند درست مثل خودش !


باید یادت باشد حالا که نیست


اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند ...میدانی؟


آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد
...

اِمشَب واقعاً اینجا گُنگ شده !

نمیدونَم چِرا . نِوشته ها جا نِمیشَن اینجا ...

+ فردا ؟ اووووووم ! هَمه چی خوب ِ :)

+ این ساعَت هِی داره چرُت میزَنه اِمشَب :(

به همـه چیت حسـودیم می شه!!!!!

به کتـابـات ...به دفترات.....به دوستات...به مامانت..به بابات....به

داداشت.....به آینـه ت!!!!!!!!!

همــه دارنـت.... همــه میـبیننت به غیر از من

من اگه می خندم به اجبار عکاس است  وگرنه من کجا و خنده کجا؟؟؟

حسادت نکن! … این که بعد از تو بغل گرفته ام …  زانوی غـَم اســت